برای ریحانه

یک ماه از آسمانی شدنت میگذره؛ اما یاد و خاطره ات همیشه برام زنده ست

دقیقا یک ماه پیش ۱۴۰۵/۰۱/۰۶ ساعت ۳ صبح بود که آسمانی شدی و دقیقا یک ماه میشه که دیگه پیشم نیستی اما یاد و خاطره ت برای همیشه واسه من زنده ست.

ساعت ۹ صبح ۶ فروردین بود، وقتی گوشیم زنگ خورد و پشت تلفن بهم گفتن فقط خودتو برسون محله هفتون (محله معراج) خونه پدر خانم رو جنگنده زده و آوار شده، پاهام سست شد و خوردم زمین دیگه نمیتونستم خودم رو جمع کنم.فقط به خدا میگفتم کاش دروغ باشه، کاش الکی باشه، کاش…ولی وقتی رسیدم به کوچه محل زندگی پدر خانمم، تازه فهمیدم چیشده…
همه اومده بودند، از دم خیابون تا دم بن بست خونه شون شلوغ بود… همسایه هاکارکنان شهرداریهلال احمرپلیس و نیروهای امنیتینیروهای آواربرداری و….اونجا که بودم از همه سراغ ریحانه و خانواده ام رو گرفتم، (خانواده پدر خانمم : شهید محمد خودسیانی (پدر خانمم)، شهیده فاطمه براتی (مادر خانمم)، شهیده ریحانه خودسیانی (همسرم)، شهید حسن خودسیانی (برادر خانمم)، شهیده مریم مسائلی (همسر حسن آقا) و شهید محمد طاها خودسیانی (فرزند ۵ ساله حسن آقا) رو گرفتم، هیچ کسی هیچی نمیگفت… فقط سرشون رو پایین مینداختن و گریه میکردند.
سراغ شون رو از هرکسی که میشناختم میگرفتم و هربار که میگرفتم و چیزی بهم نمیگفتن انگار دنیا روی سرم خراب میشد و پاهام سست میشد و زمین میخوردم…فقط تنها امیدم این بود که از زیر آوار همه شون سالم میان بیرون و از خدا میخواستم همه شون سالم باشن، قول داده بودم خودم پرستاری همسرم رو بکنم تا زود خوب بشه…تو دلم با همسرم حرف میزدم، میگفتم :
خیلی نامردی اگه بری، ما باهم قول و قرار گذاشتیم، ما قرار زندگیمون رو بسازیم، قول بده نری و پیشم بمونی… و همین جور که اینا رو میگفتم منتظر بودم تا خبری از سالم بودن ریحانه و خانواده ش بهم بدن…

مرور شدن خاطرات شب گذشته و تمامی خاطرات خوبی که داشتیم

در همین حین که داشتم با همسرم تو دلم حرف میزدم، خاطرات شب قبل و اتفاقات این چند وقت اخیر برام مرور شد؛شب قبل، یعنی ۱۴۰۵/۰۱/۰۵ برای عید دیدنی با همسرم، خانواده برادر خانم بزرگم، خانواده خواهر خانمم رفته بودیم بیرون. اما خانواده برادر خانم کوچیکم (شهید حسن خودسیانی، شهید کوچیکمون محمدطاها خودسیانی و شهیده مریم مسائلی) به خاطر کسالت و بیماری که حسن آقا داشتند، خونه پدرخانمم مونده بودند.
برادر خانمم حسن آقا، حدودا یک ماه و نیم بود که دستش به بیماری بند شده بود (حتی سرکار هم نتونستن برن) و اومده بود خونه پدر خانمم تا در کنار پدر و مادرشون و همسرشون مداوا بشن و تازه در اوایل عید، چند روزی میشد که حالشون خیلی بهتر شده بود و میتونستن به خوبی صحبت کنند و بنشینند.
اون شب بعد از عید دیدنی، حدودا تا ساعت ۱۲ شب خونه پدر خانمم همه اعضای خانواده دور هم جمع بودیم و حرف میزدیم. من و همسرم همیشه عادت داشتیم شب ها با ماشین بریم بیرون، توی جمعیت و مردم باشیم و خلاصه تو حال و هوای این روزای جنگ ماهم با مردم همراه باشیم و در نهایت حال خودمون هم خوب باشه. بعد از ساعت ۱۲ شب، بازم تصمیم گرفتیم بریم بیرون ولی محمد طاها (شهید کوچیک ما) به خاطر علاقه و وابستگی که به عمه خودش (همسر من) داشت، اجازه نمیداد ما از خونه پدر خانمم بریم و به خاطر سن کمش (۵ سال داشت) از من و عمه ش سوال های مختلفی میپرسید:
– عمه کجا میرید؟
– عمه چرا میرید؟
– عمو جلال برا چی میخواید برید؟
– عمو منم با خودت ببر
– عمه تو نرو! بذار عمو جلال بره (رو عمه ش غیرت داشت!)
خلاصه با هر ترفندی که بود راضیش کردیم و حواسش رو پرت کردیم تا ما بریم بیرون و دور بزنیم. (البته اینم بگم که منم خیلی محمدطاها رو دوست داشتم و هیچ مشکلی با اومدنش نداشتم ولی چون وقت خوابش بود پدر و مادرش گفتن نیاد بهتره)‌با ماشین همسرم رو برداشتم و رفتیم تو شهر دور زدیم، مردم رو دیدیم، درباره اتفاقات جنگ، آینده ایران، آینده خودمون، ظهور، وضعیت ایران و کلی چیز دیگه باهم صحبت کردیم؛ گفتیم و خندیدیم و اصلا نفهمیدیم چطور ساعت گذشت.
حدودا ساعت نزدیک ۱.۳۰ صبح بود و به خاطر کسالت و بیماری حسن آقا، من به همسرم گفتم بیشتر از این بیرون نباشیم و ممکنه خانواده بخوان بخوابن و به خاطر ما اذیت بشن… همسرم قبول کرد و سریع برگشتیم.خانمم رو دم درب خانه پیاده کردم، از هم خداحافظی کردیم و وقتی رفت خونه و مطمئن شدم رفته منم با ماشین برگشتم به سمت خونه خودمون (ناگفته نماند که ما دو سال عقد بودیم).
توی راه داشتم به امسال و برنامه ریزی های پیشرفت مالی در زمینه کسب و کارم فکر میکردم که چیکار بکنم، فکر ریحانه و هزارتا چیز دیگه میومد تو سرم ولی ته دلم قرص بود و یه ندایی میگفت همه چی درست میشه خیالت راحت…تا اومدم برسم خونه حدودا ساعت ۱.۴۵ صبح روز ۶ فروردین بود.
اولین کاری که کردم یه پیام شب بخیری به همسرم دادم و اطلاع بهش دادم که من رسیدم خونه و با خیال راحت بخوابه… اونم پیام شب بخیری رو داد بهم و رفتم تو تخت که دراز بکشم و خوابم ببره. تو اون روزها، جنگنده های دشمن دقیقا ساعات ۲ تا ۵ صبح روی سر آسمون اصفهان میچرخیدند و دقیقا همون موقع که مردم میخوابیدند میومدند و جاهای مختلف رو مورد اصابت قرار میدادند (برای رعب و وحشت بیشتر) و منم عادت داشتم تا ساعت ۲.۳۰ الی ۳ صبح بیدار باشم…
خبرها رو زیر رو کنم و ببینم چه خبر تازه ای میاد؛ اون شب اتفاقا هیچ خبری تو کانال های خبری اصفهان و حتی کانال های کشوری و مهم مثل فارس درباره خبر انفجار یا اصابت های ایران به مواضع دشمن نبود! دیگه خسته شده بودم و چون روزهای تعطیلی عید بود با خیال راحت خوابیدم و گفتم تا حدود ساعت ۸ الی ۹ صبح میتونم راحت بخوابم و بعد بیدار میشم.

آخرین دیدار و پیامک ما در عین ناباوری رقم خورد

حدودا ساعت ۴.۱۵ صبح بود که برای نماز صبح بیدار شدم، یک خبر از یک کانال های خبری اصفهانی به دست من رسید که محدوده پل تمدن (محله هفتون) یک خانه مورد اصابت قرار گرفته، خبر واسه من شوکه کننده بود اما برحسب عادت که به خودم امیدواری میدادم؛ پیش خودم میگفتم:
– حتما یه جای خالی رو زده
– احتمالا مثل موارد قبلی، محل اصابت قبلی بوده
– یه جای پرت رو زده پس جای نگرانی نیست…
ولی شک کرده بودم که نکنه محل پدرخانمم رو مورد اصابت قرار داده باشه… با این حال یه حسی بهم میگفت بخوابم خبری نیست…
یه حسی بهم میگفت برم یه سر بزنم تو محله شون خیالم مطمئن بشه خبری نیست و بعد برگردم… ولی با این حال گفتم اول به همسرم پیامک بدم، چون اونم برای نماز صبح ها بیدار میشه و پیامک میدادیم بهم.چندتا پیامک به همسرم دادم و چون میدونستم بقیه خانواده ممکنه نماز خونده باشن و به خاطر خستگی شب قبل زود خوابیده باشن دیگه با همسرم تماس نگرفتم…به هرحال با همون شک و تردیدی که داشتم خوابیدم و گفتم ساعت ۸ و ۹ صبح که بیدار شدم یه زنگ به همسرم میزنم و وقتی جواب بده دیگه خیالم راحت میشه. اون روز تا ساعت ۹ خوابیده بودم، مادرم در اتاق رو زدند و اومدند داخل اتاق. رو کردند به من و گفتن :
جلال یه زنگ به ریحانه بزن ببین توی محله شون خبری بوده؟ انگار زدند یه خانواده از خودسیانی شهید شدند!
خبر شوکه کننده ای بود، بدنم سرد شد، انگار دنیا رو ازم گرفته بودند ولی باز سعی کردم به خودم مسلط باشم. همین که گوشیم رو برداشتم دیدم چندین بار گوشیم زنگ خورده و من خواب بودم متوجه نشدم که زنگ خورده بود. تماس از طرف نگین (بچه برادرخانم بزرگم) بود، باهاش تماس گرفتم:
– سلام نگین. چطوری؟ خوبی؟ چیزی شده؟
– عموجلال فقط خودتو برسون… جنگنده خونه مامانی (پدر خانمم) رو زده… فقط خودت رو برسون
اونجا بود که دنیا دیگه واقعا رو سرم خراب شد….
یک ماه از آسمانی شدنت میگذره؛ اما یاد و خاطره ت همیشه برام زنده ست ❤️

همسرم متخصص حرفه ای طراح سایت و گرافیک وب با وردپرس و هنرجوی گیتار بود…

ریحانه خانم طراح حرفه ای سایت های وردپرسی بود و گرافیکی که توی طرح ها و پروژه هاش استفاده میکرد بینظیر بود و ساعت ها و هفته ها برای پیاده سازی سایت های مشتریان وقت میذاشت و همه مشتریان هم از تحویل کار و کیفیت کارش راضی بودند.
یکی از روحیه های بسیار خوبی که داشت این بود که به پروژه های ایرانی بسنده نمیکرد و چندین پروژه خارجی هم گرفته بود و حتی از سالها قبل که اینستاگرام باز بود، جزو اولین پیج های تخصصی اینستاگرامی بود که در زمینه طراحی سایت تولید محتوا میکرد و حتی شاگرد برای آموزش هم داشت (به افراد و تیم های مختلف به صورت تخصصی یاد میداد) و همیشه بهم میگفت خدا میرسونه و خودش روزی رسون هست اصلا نگران هیچی نباش…
هیچ وقت یادم نمیره که هرکسی هرسوال تخصصی در زمینه طراحی سایت، گرافیک، شبکه های اجتماعی ازش داشت چه توی پیامرسان ها و چه توی رویدادهای حضوری که باهم میرفتیم از میپرسیدند، با سر صبر و حوصله جوابشون رو میداد و از کمک کردن به دیگران در تخصصی که داشت دریغ نمیکرد و همیشه مهربونی، اخلاق خوب، روابط عمومی و مردم داری اون زبانزد همه بود.
روزی که توی کلاس موسیقی برای نوازندگی گیتار ثبت نام کرد و گیتار خرید، بهم به شوخی گفت من یاد میگیرم که گیتار بزنم و تو باید خواننده بشی و واسم بخونی! همیشه از من لیست آهنگ هایی که دوست داشتم رو میگرفت و سعی میکرد با استادش تمرین بکنه و دستش راه بیوفته تا بتونه آهنگ های بیشتری رو بزنه. یادمه واسم یه قطعه از تولد، تولد، تولدت مبارک فرستاد که این اولین قطعه ای بود که تونسته بود بزنه و نوشت :
دوست داشتم اولین کسی که به هنرم گوش میکنه تو باشی
روح تمامی شهدای عزیزمون شاد و یادشون گرامی
امروز نیت کردم برای ریحانه بنویسم، چون دقیقا یک ماه از رفتنش میگذره و هر روزی که داره میگذره حس میکنم که با من و همراهم هست و این رسم رفاقت نیست از بهترین رفیق زندگیم، کسیکه از همه چیزش گذشت و حاضر بود هر سختی رو پا به پای من تحمل کنه تا زندگیمون سر و سامون بگیره ننویسم.
ریحانه برای من رفیق، دوست، همدم، مربی، همدرد، مرحم، حامی، همراه، پایه و همسری بینظیر بود.
روحت شاد ریحانه عزیزم؛ روحت با رهبر شهیدمون، شهدای عزیزمون، اهل بیت و خصوصا خانم فاطمه زهرا (س) محشور و مانوس راهت پر رهرو باشه.شادی روح ریحانه (همسر شهیدم)‌ خانواده شهید خودسیانی (شهید محمد خودسیانی، شهیده فاطمه براتی، شهید حسن خودسیانی، شهیده مریم مسائلی و شهید محمدطاها خودسیانی) همین طور شهدای هفتون، شهدای جنگ رمضان، شهدای جنگ ۱۲ روزه، شهدای دی ماه ۱۴۰۴، مدافعین حرم و شهدای جنگ تحمیلی و تمامی شهدای عزیزمون یک صلوات و فاتحه قرائت کنید.

منبع
همین مطلب در فارس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

15 − three =

دکمه بازگشت به بالا

Adblock رو غیر فعال کنید

بخشی از درآمد سایت با تبلیغات تامین می شود لطفا با غیر فعال کردن ad blocker از ما حمایت کنید